دوستان میدانند که من دلِ خوشی از رمانهای شهدایی (بویژه هزلیات همسرانشان) ندارم و نمیپسندم، اما «او»؛ رمان آقای میثم امیری برگرفته از زندگی شهید عزیز عماد مغنیه طعم دیگری داشت، بویژه که هم این شهید عزیز را ویژه دوست داشتم و هم هدیه دوست عزیزِ صاحبسلیقهای بود. «او» که بیشتر آن را مستندی با روایت داستانی میبیبنم تا رمان، طعم لبنه، زیت و زعتری را میداد که تا حالا اصلا نخوردهام، بوی نسیم مدیترانهای میداد که تا حالا لمس نکرده بودم، تصویرسازی کتاب، شما را به مدیترانه میبرد؛ به صور و صیدا و ضاحیه، به روزهای اختلافات داخلی لبنان و مصطفا چمران، به تشکیلات ساف، به سوریه، به فلسطین، به حزبالله لبنان و سید حسن اعلهاللهمقامهالشریف، به حسرت حاج قاسم و به دنبال ردپای او. روایت کتاب که بازنویسی گفتههای خانواده، دوستان، همرزمان و دشمنان اوست، دچار نوعی ابهام خوابگونه است، تو گویی هر روایت، خاطره خوابی است مبهم که هرچند تصویر و حس قابل ادراک قویای برای همه حواس دارد ولی از شواهد مستند و جزییات متصل تهی است، ویژگیای که نمیدانم نقطه ضعف یا قوت کتاب است، چرا که شاید این نوع روایت، همچو جلد کتاب میکوشد بر اثر زندگانی این بزرگمرد بر جبهه مقاومت تمرکز کند تا جزییات دراماتیک فردی.
همانطور که گفتم رمان «او» از آن کتابهایی بود که طعم دارند، طعمی که پس از خواندن زیر زبان آدم میماند، طعمی که پیشنهاد میکنم بچشید.






دیدگاهتان را بنویسید