۰۴ آذر ۱۳۹۶

کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام

کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام



یااَبا مُحَمَّدٍ یاحَسَنَ
بنِ عَلِیِ اَیُّهَا المُجتَبی یَابنَ رَسوُلِ اللّهِ یا حُجَّهَ اللّهِ
عَلی خَلقِهِ یا سَیِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَستَشفَعنا وَ
تَوَسَّلنا بِکَ اِلیَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَینَ یَدَی حاجاتِنا یا وَجیهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه

طلیعه سخن:

درنیمه رمضان سال دوم یا سوم۱ هجری
ستاره‏ای دیگر در آسمان امامت و ولایت بدرخشید و با نور خود جهان را منوّر
ساخت. پس از تولّد، حضرت فاطمه علیها‏السلام او را برای نام گذاری خدمت
امیر المؤمنین علیه‏السلام آورد، آن حضرت فرمود: من در نام گذاری او بر
رسول خدا پیشی نمی‏گیرم. پس او را به نزد رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله
آوردند، ایشان فرمودند: من در نام گذاری او برخداوند عزّوجل پیشی نمی‏گیرم.
در این هنگام خداوند به جبرئیل فرمود: محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله صاحب
فرزندی شده، فرود آی و به او سلام برسان و تبریک بگو و بگو که علی
علیه‏السلام نسبت به تو به منزله هارون نسبت به موسی علیه‏السلام است، پس
نام فرزند هارون را بر او بگذار. جبرئیل فرود آمد و پس از ابلاغ سلام و
تبریک، عرض کرد: خداوند به تو امر کرده که نام فرزند هارون را بر او
بگذاری. حضرت صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: نام او چه بوده است؟ عرض کرد:
«شبَّر». حضرت فرمود: زبان ما عربی است. جبرئیل عرض کرد: پس نام او را
«حسن» بگذار، و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز چنین کرد.۲
کنیه ایشان ابو محمّد» است و برخی از القابشان عبارتند از: «سیّد، مجتبی، سبط، الامین، الحجّه، البِرّ، التّقی، الزّکی و الزّاهد».۳
ایشان
هفت سال و اندی از دوران کودکی خویش را در دامان شریف رسول خدا
صلی‏الله‏علیه‏و‏آله سپری کردند و پس از آن ۳۰ سال یاوری صدیق برای پدر
گرامی خویش بودند و پس از شهادت امیر مؤمنان علیه‏السلام ۱۰ سال عهده دار
امامت شیعیان گردیدند.
سرانجام معاویه – لعنه‏اللّه علیه – با فریفتن
«جعده»، همسر آن حضرت و اعطای صدهزار درهم و وعده ازدواج با فرزند خود
یزید، امام علیه‏السلام را مسموم ساخت وایشان پس از ۴۰ روز بیماری در آخر
صفر سال ۵۰ هجری مظلومانه به شهادت رسیدند.۴
دوران امامت آن حضرت با
دوران خلافت یکی از پلیدترین و در عین حال زیرک‏ترین خلفای بنی امیه مقارن
بود. معاویه بن ابی سفیان که بازور و نیرنگ حاکمیت خود را تثبیت کرده بود،
برای توسعه و بسط حکومت خود از هیچ اقدامی فروگذاری نمی‏کرد، و از آنجا که
خاندان اهل بیت علیهم‏السلام و شیعیان آنان را مانع اصلی بر سر راه خود
می‏دید، به روشهای گوناگون به خشونت و ظلم و جنایت نسبت به آنان اقدام
می‏کرد. ابن ابی الحدید از علمای اهل سنت می‏نویسد: شیعیان در هرجا که
بودند به قتل می‏رسیدند، بنی امیّه دستها و پاهای اشخاص را به احتمال اینکه
از شیعیان هستند می‏بریدند و هرکس که معروف به دوستداری و دلبستگی به
خاندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود زندانی می‏شد و اموالش به غارت
می‏رفت و خانه‏اش ویران می‏شد.۵
ابن جریر طبری از مورّخین اهل سنّت از
قول ابوسوار عدوی می‏گوید: سمره‏بن جندب که جانشین زیاد بن پدیده‏های جهان
محکوم به یک سلسله قوانین ثابت و سنتهای لایتغیّر الهی می‏باشند و خداوند
متعال جهان را بر چهارچوب معینی قرار داده که گردش کارها هرگز بیرون از آن
انجام نمی‏شود.
ابیه در بصره بود، در بامداد یک روز چهل و هفت نفر از بستگان مرا کشت که همگی حافظ قرآن بودند.۶

کرامات و قانون علیّت :

پدیده‏های
جهان محکوم به یک سلسله قوانین ثابت و سنتهای لایتغیّر الهی می‏باشند و
خداوند متعال جهان را بر چهارچوب معینی قرار داده که گردش کارها هرگز بیرون
از آن انجام نمی‏شود. «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللّهِ تَبْدیلاً»۷؛ «برای
سنت خدا هیچ تغییری نخواهی یافت.»
با توجه به این مطلب ممکن است این
سؤال در ذهن بوجود آید که آیا انجام معجزات و کرامات، نقض قانون علیّت و
سنتهای لایتغیّر الهی نیست؟ ماتریالیستها و طرفداران جهان‏بینی مادی دچار
چنین توهمی شده‏اند و از آنجا که بخشی از قوانین طبیعی جهان را که به وسیله
علوم تجربی کشف گردیده، قانونهای واقعی و منحصر فرض کرده‏اند، معجزات و
کرامات را نقض قانون طبیعت پنداشته‏اند. اما با کمی دقت و تتبّع روشن
می‏شود که نه قوانین آفرینش استثناءپذیر است و نه کارهای خارق العاده
استثناء در قوانین آفرینش و سنتهای الهی است.
اگر در برخی موارد در
سنتهای جهان تغییراتی مشاهده می‏شود، آن تغییرها معلول تغییر شرائط است و
بدیهی است که هر سنتی در شرایط خاصی جاری است و با تغییر شرائط، اگر در
برخی موارد در سنتهای جهان تغییراتی مشاهده می‏شود، آن تغییرها معلول تغییر
شرائط است و بدیهی است که هر سنتی در شرایط خاصی جاری است و با تغییر
شرائط، سنتی دیگر جریان می‏یابد. سنتی دیگر جریان می‏یابد، پس اگر مرده‏ای
به طور اعجاز زنده می‏شود و یا فرزندی همچون عیسی بن مریم علیهما‏السلام
بدون پدر متولد می‏شود، برخلاف سنت الهی و قانون جهان نیست؛ چراکه بشر همه
سنتها و قانونهای آفرینش را نمی‏شناسد و همین که چیزی را بر ضدّ قانون و
سنتی که خود آگاهی دارد می‏بیند، می‏پندارد که برخلاف قانون و سنت الهی و
نوعی استثناء و نقض قانون علیّت است، در حالی که آنچه را به عنوان قانون
می‏شناسد، قشر قانون است نه قانون واقعی.
آنچه را که علوم بیان کرده
است، در شرائط مخصوص و محدودی صادق است و زمانی که با اراده یک پیامبر یا
ولیّ خدا کاری خارق العاده انجام می‏گیرد، شرائط عوض می‏شود، یعنی روح
نیرومند و پاک و متصل به قدرت لایزال الهی شرائط را تغییر می‏دهد. به عبارت
دیگر، عامل و عنصر خاصی وارد میدان می‏شود، بدیهی است در شرائط جدید که از
وجود عامل جدید یعنی اراده نیرومند و ملکوتی ولیّ حق ناشی می‏شود، قانون
دیگری حکمفرما می‏گردد.۸
علاّمه بزرگوار طباطبایی قدس‏سره در این باره
می‏نویسد: همه امور خارق العاده…. به مبادی نفسانی و اسباب ارادی مستند
اند چنان که در کلام خداوند به آن اشاره شده است، و کلام خداوند به این امر
صراحت دارد که مبادی و اسباب ارادی موجود نزد انبیاء و رسولان و مؤمنین بر
تمام اسباب در جمیع حالات برتری دارد. خداوند متعال می‏فرماید: «وَ لَقَدْ
سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنا الْمُرْسَلینَ اِنَّهُمْ لَهُمُ
الْمَنْصُورُونَ وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ»۹؛ « و همانا عهد
ما درباره بندگانی که به رسالت فرستادیم سبقت گرفته است که البته آنها بر
کافران، فتح و پیروزی یابند و همیشه سپاه ما [بر دشمن] غالبند.»
و از این مطالب می‏توان نتیجه گرفت که این مبدأ برتر و غالب، امری ماورای طبیعت و مادّه است.۱۰»
اینک به برخی از کرامات امام حسن مجتبی علیه‏السلام می‏پردازیم:

وسعت علم در کودکی :

حذیفه
بن یمان نقل می‏کند که روزی بر بلندای کوهی، درمجاورت پیامبر بودیم و امام
حسن علیه‏السلام که کودکی خردسال بود، با وقار و طمأنینه در حال راه رفتن
بود. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اِنَّ جَبْرَئیلَ یَهْدیهِ وَ
میکائیلَ یُسَدِّدُهُ وَ هُوَ وَلَدی وَالطّاهِرُ مِنْ نَفْسی وَ ضِلْعٌ
مِنْ أَضْلاعی هذا سِبْطی وَ قُرَّهُ عَیْنی بِأَبی هُوَ؛ همانا جبرئیل او
را همراهی می‏کند و میکائیل از او محافظت می‏نماید و او فرزند من و انسان
پاکی از نفس من و عضوی از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم
فدای او باد.»
پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ایستاد و ما هم ایستادیم،
ایشان به امام حسن علیه‏السلام فرمود: «أَنْتَ تُفّاحَتی وَ أَنْتَ حَبیبی
وَ مُهْجَهُ قَلْبی؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.»
در این
هنگام یک مرد اعرابی به سوی ما می‏آمد، حضرت صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود:
مردی به سوی شما می‏آید که با کلامی تند با شما سخن می‏گوید و شما از او
بیمناک می‏شوید. او سؤالهایی خواهد پرسید و در کلامش درشتی و تندی است.
اعرابی
نزدیک شد و بدون اینکه سلام کند گفت: کدام یک از شما محمّد است؟ گفتیم: چه
می‏خواهی؟ پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به او فرمودند: «مَهْلاً؛ آهسته [ای
اعرابی].» او که از این برخورد، پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را شناخت گفت:
«یا مُحَمَّدُ! لَقَدْ کُنْتُ أُبْغِضُکَ وَ لَمْ أَرَکَ وَالآنَ فَقَدِ
ازْدَدْتُ لَکَ بُغْضا؛ ای محمّد! درگذشته کینه تو را به دل داشتم ولی تو
را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بیشتر شد.»
پیامبر
صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تبسّم کردند، ماخواستیم به اعرابی حمله کنیم که آن
حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابی گفت: تو گمان می‏کنی پیامبری؟
نشانه و دلیل نبوّت تو چیست؟ رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اِنْ
أحْبَبْتَ أَخْبَرَکَ عُضْوٌ مِنْ أَعْضائی فَیَکُونُ ذلِکَ أَوْکَدَ
لِبُرهانی؛ اگر دوست داشته باشی عضوی از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم
کامل‏تر شود.»
اعرابی پرسید: مگر عضو می‏تواند سخن بگوید؟ پیامبر
صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «نَعَمْ، یا حَسَنُ قُمْ؛ آری، ای حسن! برخیز.»
آن مرد امام حسن علیه‏السلام را به خاطر کودکیش، کوچک شمرد و گفت: پیامبر
فرزند کوچکی را می‏آورد و بلند می‏کند تا با من تکلّم کند. پیامبر
صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اِنَّکَ سَتَجِدُهُ عالِما بِما تُریدُ؛ تو
او را به آنچه اراده کرده‏ای دانا خواهی یافت.» امام حسن علیه‏السلام شروع
به تکلّم کرد و فرمود: ما غَبِیّا سَأَلْتَ وَابْنَ غَبِیٍّ فَإِنْ تَکُ
قَدْ جَهِلْتَ فَإِنَّ عِنْدی وَ بَحْرا لاتُقَسِّمُهُ الدَّوالی تُراثا
کانَ أَوْرَثَهُ الرَّسُولُ؛ بَلْ فَقیها اِذَنْ وَ أَنْتَ الْجَهُولُ
شِفاءَ الْجَهْلِ ما سَأَلَ السَّؤُولُ تُراثا کانَ أَوْرَثَهُ الرَّسُولُ؛
تُراثا کانَ أَوْرَثَهُ الرَّسُولُ؛
آرام باش ای اعرابی! تو از انسان
کند ذهن و فرزند شخص کند ذهن سؤال نکردی، بلکه از یک فقیه و دانشمند سؤال
کرده‏ای ؛ ولی تو جاهل و نادانی.
پس اگر تو نادانی، همانا شفای جهل تو
نزد من است؛ زمانی که سؤال کننده‏ای سؤال کند. دریای علمی نزد من است که آن
را با هیچ ظرفی نمی‏توان تقسیم کرد و این ارثی است که پیامبر
صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از خود به جای گذاشته است.»
سپس فرمودند: «لَقَدْ
بَسَطْتَ لِسانَکَ وَ عَدَوْتَ طَوْرَکَ وَ خادَعْتَ نَفْسَکَ غَیْر
اَنَّکَ لاتَبْرَحُ حَتّی تُؤْمِنُ اِنْ شاءَ اللّهُ؛ هر آینه زبانت را باز
کردی و از حدّ خود فراتر رفتی و خود را فریفتی، ولی از اینجا نمی‏روی مگر
اینکه ایمان می‏آوری، اگر خدا بخواهد.»
بعد از آن، امام علیه‏السلام
جزء به جزء وقایعی را که برای او اتفاق افتاده بود، بیان کرد و فرمود: «شما
درمیان قومتان اجتماع کردید وگمان کردید که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله
فرزندی ندارد و عرب هم از او بیزار است، لذا خون خواهی ندارد و تو خواستی
او را بکشی و نیزه‏ات را برداشتی، ولی راه بر تو سخت شد، در عین حال از
تصمیم خود منصرف نشدی و در حال ترس و واهمه به سوی ما آمدی. من به تو از
سفرت خبر می‏دهم که در شبی صاف و بدون ابر خارج شدی، ناگهان باد شدیدی
وزیدن گرفت و تاریکی شب بیشتر شد و باران شروع به باریدن کرد و تو با
دلتنگی تمام باقی ماندی و ستاره‏ای در آسمان نمی‏دیدی تا بواسطه آن راه را
پیدا کنی… .»
مرد عرب با تعجّب گفت: «مِنْ أَیْنَ قُلْتَ یا غُلامُ
هذا، کَأَنَّکَ کَشَفْتَ عَنْ سُوَیْدِ قَلْبی وَ لَقَدْ کُنْتَ کَأَنَّکَ
شاهَدْتَنی وَ ما خَفِیَ عَلَیْکَ شَیْ‏ءٌ مِنْ أَمْری وَ کَأَنَّهُ عِلْمُ
الْغَیْبِ؛ ای کودک! این خبرها را از کجا گفتی؟ تو از تاریکی و سیاهی قلب
من پرده برداشتی، گویا تو مرا نظاره کرده بودی و از حالات من چیزی بر تو
مخفی نیست؛ چنان که گویی این علم غیب است.»
سپس آن مرد به دست امام حسن
علیه‏السلام مسلمان شد و رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مقداری
قرآن به او آموخت و او از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اجازه گرفت و به سوی
قوم و قبیله خود بازگشت و عده‏ای را به دین اسلام وارد کرد.
بعد از آن،
هر موقع که امام حسن علیه‏السلام را می‏دیدند، خطاب به ایشان می‏گفتند:
«لَقَدْ أُعْطِیَ مالَمْ یُعْطَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ؛ همانا به امام حسن
علیه‏السلام نعمتی عطا شده که به أحدی داده نشده است.۱۱»

میوه دادن درخت خشکیده :

روزی
امام حسن علیه‏السلام برای عمره به سوی مکّه عظیمت کردند. در این سفر،
فرزند زبیر ایشان را همراهی می‏کرد. در طول مسیر، در مکانی؛ زیر یک درخت
خرمای خشکیده به استراحت پرداختند. ابن زبیر به امام علیه‏السلام عرض کرد:
«لَوْ کانَ فی هذَا النَّخْلِ رُطَبٌ أَکَلْناهُ؛ ای کاش این درخت، خرمای
تازه داشت و از آن می‏خوردیم.» امام علیه‏السلام فرمودند: «أَوَ أَنْتَ
تَشْتَهِی الرُّطَبَ؛ آیا تو به خرمای تازه اشتهایی داری؟» او گفت: آری.
امام حسن علیه‏السلام سر را به سوی آسمان بلند نمودند و دعایی خواندند. در
این هنگام درخت، سبز شد و پر از برگ گردید و دارای خرمای فراوانی شد و
یاران ایشان از آن درخت بالا رفتند و خرمای زیادی چیدند.۱۲

آگاهی از غیب :

از
معجزات و کراماتی که تمام ائمه علیهم‏السلام از آن بهره‏مند بودند، علم
غیب و آگاهی از اموری است که بر دیگران مخفی می‏باشد، و در تاریخ موارد
متعددی از ائمه معصومین علیهم‏السلام در این باره مطالبی نقل شده است. در
مورد امام حسن علیه‏السلام نیز مواردی نقل شده که از غیب حوادثی را خبر
می‏دادند. ازباب نمونه به یکی از آن موارد اشاره می‏کنیم:
در سفری امام
حسن علیه‏السلام با پای پیاده به سوی مکّه حرکت می‏کرد. در میانه راه پای
مبارک آن حضرت ورم نمود و شخصی به ایشان عرض کرد: «لَوْ رَکِبْتَ
لِیَسْکُنَ عَنْکَ هذَاالْوَرَمُ؛ ای کاش سوار مرکب می‏شدید تا این ورم
[پای [شما تسکین پیدا کند.» امام علیه‏السلام فرمودند: «کَلّا وَ لکِنّا
إذا أَتَیْنَاالْمَنْزِلَ فَإِنَّهُ یَسْتَقْبِلُنا أَسْوَدُ مَعَهُ دُهْنٌ
یَصْلَحُ لِهذَا الْوَرَمِ فَاشْتَرُوا مِنْهُ وَ لاتُماسِکُوهُ؛ هرگز!
[سوار بر مرکب نمی‏شوم] و لکن وقتی به منزلگاه[بعدی] رسیدیم، شخص سیاه
پوستی نزد ما می‏آید که روغنی دارد و برای [درمان] این ورم خوب است، روغن
را از او بخرید و نسبت به اوبخل نورزید.»
یکی از غلامان به ایشان عرض کرد: بعد از این منزل منزلی که شخص سیاه پوستی در آن باشد وجود ندارد تا برای شما روغن بخریم.
امام
فرمودند: «آری چنین کسی را خواهیم یافت.» پس از آنکه مقداری راه پیمودند،
شخص سیاه پوستی جلوی آنها آمد، امام علیه‏السلام فرمود: آن سیاه پوست نزد
شماست، روغن را از او بخرید.
آن شخص سؤال کرد:این روغن را برای چه کسی می‏خواهید؟ شخصی گفت: برای حسن بن علی علیهما‏السلام .
آن
سیاه پوست گفت: مرا نزد او ببرید. پس از آنکه او به نزد امام علیه‏السلام
آمد، عرض کرد: «یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! إِنّی مَوْلاکَ لاآخَذُ ثَمَنا وَ
لکِنْ أُدْعُ اللّهَ أَنْ یَرْزُقَنی وَلَدا سَوِیّا ذَکَرا یُحِبُّکُمْ
أَهْلَ الْبَیْتِ؛ ای فرزند رسول خدا! من غلام تو هستم و پول این روغن را
نمی‏گیرم. لکن از خدا بخواه که فرزند سالم پسری به من عطا کند که دوستدار
شما اهل بیت باشد.» بعد از آن به برکت دعای امام علیه‏السلام آن شخص دارای
چنین فرزندی شد.۱۳

خبردادن از شهادت خویش :

روزی
امام حسن علیه‏السلام به فرزندان و بستگان خویش فرمود: «إنّی أَموُتُ
بالسَّمِّ؛ من با سمّ به شهادت می‏رسم.» اهل بیت ایشان پرسیدند: چه کسی به
شما سمّ خواهد داد؟ فرمودند: «جارِیَتی أَوْ إمْرَأَتی ؛ کنیزم یا همسرم.»
به او عرض کردند: «أَخْرِجْها عَنْ مِلْکِکَ عَلَیْها لَعْنَهُ اللّهِ؛ او
را -که لعنت خدا بر او باد- از ملک خویش خارج سازید.»
امام علیه‏السلام
فرمودند: «هَیْهاتَ مِنْ إِخْراجِها وَ مُنْیَتی عَلی یَدِها؛ هرگز چنین
نمی‏کنم و حال آنکه آرزوی من به دست او محقق می‏شود.». «ما لِیَ مِنْها
مَحیصٌ وَ لَوْ أَخْرَجْتُها ما یَقْتُلُنی غَیْرُها کانَ قَضاءً مَقْضِیّا
وَ أَمْرا واجِبا مِنَ اللّهِ؛ مرا گریزی از این شهادت نیست و اگر او را
خارج کنم کسی غیر از او نیست که مرا بکشد [درحالی که]شهادت من قضای حتمی و
امر واجبی از ناحیه خداوند است.»
چند روزی از این خبر نگذشته بود که
معاویه (لعنه‏الله علیه) همسر آن حضرت را فریب داد و به واسطه او، آن حضرت
را به شهادت رساند. امام علیه‏السلام درهنگام شهادت به همسرش چنین فرمود:
«یا عَدُوَّهَ اللّهِ! قَتَلْتَنی قاتَلَکَ اللّهُ أَما وَاللّهِ
لاتُصیبَنَّ مِنّی خَلْفا وَ لاتَنالینَ مِنَ الْفاسِقِ؛ عَدُوِّ اللّهِ
خَیْرا أَبَدا؛ ای دشمن خدا! تو مرا کشتی، خدا تو را بکشد، آگاه باش که به
خدا سوگند! از من فرزندی باقی نخواهی گذاشت و از [معاویه] فاسق و دشمن خدا
به تو خیری نخواهد رسید.»۱۴

پی نوشت :

۱٫ اصول کافی، کلینی، دارالأضواء، ج۱،ص۴۶۱؛ بحارالانوار، مجلسی، دار احیاء التراث العربی، ج۴۴، ص۱۳۴٫
۲٫ الأمالی، شیخ صدوق، موسّسه الأعلمی، ص ۱۱۶ ؛ بحارالانوار، همان، ج۴۳، ص۲۳۸٫
۳٫ مناقب ابن شهر آشوب، طبع حیدریّه، ج۳، ص۱۷۲؛ بحارالانوار، همان، ج۴۴، ص۱۳۵٫
۴٫ مصنّفات مفید قدس‏سره ، الارشاد، ج۱۱، ص۵؛ مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج۳، ص۲۰۲؛ بحارالانوار، همان، ج۴۴، ص۱۳۵٫
۵٫ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، داراحیاءالکتب العربیّه، قاهره، ج۱، ص ۴۳-۴۵٫
۶٫ تاریخ طبری، دارالقاموس الحدیث، ج۶، ص۱۳۲٫
۷٫ فاطر/ ۴۲٫
۸٫ مجموعه آثار، شهید مرتضی مطهری قدس‏سره ، ج۱، ص۱۳۸٫
۹٫ الصافّات/ ۱۷۱-۱۷۳٫
۱۰٫ المیزان، علاّمه طباطبایی، اسماعیلیان، ج۱، ص۸۰٫
۱۱٫ بحارالانوار، مجلسی، همان، ج۴۳، ص۳۳۳ – ۳۳۵٫
۱۲٫ مدینه‏المعاجز، چاپ قدیم، ص۲۰۷؛ مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج۳، ص۱۷۳٫
۱۳٫ مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج۳، ص۱۷۴؛ مدینه المعاجز، چاپ قدیم، ص۲۰۶؛ بحارالانوار، همان، ج۴۳، ص۳۲۴٫
۱۴٫ مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج۳، ص۱۷۵٫



                                                                                منبع

درباره نویسنده

مُصْطَفی اسدی (1415 ه.ق) هستم ، دانشجوی مهندسی برق . موضوعات مذهبی ، اعتقادی ، فکری ، ادبی بویژه شعر ، فیزیکی ، تکنولوژی ، سایبری ، رسانه‌ای و فرهنگی را دنبال می کنم. به نوشتن ، خواندن ، تحقیق ، یاد گرفتن ، یاد دادن ، برنامه نویسی و طراحی علاقه دارم . برای تفریح می نویسم ، مطالعه میکنم ، تحقیق میکنم ، یاد میگیرم و تلاش می کنم یاد بدم ، چند خط کد می نویسم و اگر مجالش باشه طراحی میکنم.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *