۳۱ مرداد ۱۳۹۶

تشرفات علامه بحر العلوم محضر امام عصر روحی فداه

تشرفات علامه بحر العلوم محضر امام عصر روحی فداه

   تشرف سید بحر العلوم۱

عالم جلیل آخوند ملا زین العابدین سلماسى
(ره ) فرمود: روزى در مـجلس درس فخر الشیعه , آیه اللّه علامه بحر العلوم
(ره ) در نجف اشرف نشسته بودیم ,که عالم محقق جناب میرزا ابوالقاسم قمى –
صاحب کتاب قوانین -براى زیارت علامه وارد شدند.

آن سـال , سـالى بود که
میرزا از ایران براى زیارت ائمه عراق (ع ) و حج بیت اللّه الحرام آمده
بودند.
کسانى که در مجلس درس حضور داشتند که بیشتر از صد نفر بودندمتفرق
شدند.
فقط من با سهنفر از خواص اصحاب علامه , که در درجات عالى صلاح و
ورع و اجتهاد بودند, ماندیم .
محقق قمى رو به سید کرد و گفت : شما به
مقامات جسمانى (به خاطر سیادت ) وروحانى و قرب ظـاهـرى (مـجـاورت حـرم
مـطـهـر امیرالمؤمنین (ع ) و باطنى رسیده اید.
پس از آن
نعمتهاىنامتناهى , چیزى به ما تصدق فرمایید.
سـید بدون تامل فرمود: شب
گذشته یا دو شب قبل [تردید از ناقل قضیه است ] براى خواندن نمازشـب بـه
مسجد کوفه رفته بودم .
با این قصد, که صبح اول وقت به نجف اشرف برگردم ,
تا درسهاتعطیل نشود.
[سالهاى زیادى عادت علامه همین بود.
]وقـتـى از
مـسـجـد بـیرون آمدم , در دلم براى رفتن به مسجدسهله شوقى افتاد, اما خود
رااز آنمـنـصـرف کردم , از ترس این که به نجف اشرف نرسم , ولى لحظه به لحظه
شوقم زیادتر مى شد وقلبم به آن جا تمایل پیدا مى کرد.
در هـمـان حـالـت
تردید بودم که ناگاه بادى وزید و غبارى برخاست و مرا به طرف مسجد سهله حرکت
داد.
خیلى نگذشت که خود را کنار در مسجدسهله دیدم .
داخل مسجد شدم ,
دیدم خالى از زوار و مترددین است جز آن که شخصى جلیل القدرمشغول مناجات با
خداى قاضى الحاجات است آن هـم با جملاتى که قلب را منقلب وچشم را گریان مى
کرد.
حالم دگرگون و دلم از جا کندهشد و زانوهایم مرتعش و اشکم از شنیدن
آن جملات جارى شد.
جملاتى بود, که هرگز به گوشم نـخـورده و چشمم ندیده
بود, لذا فهمیدم که مناجات کننده , آن کلمات را نه آن که از محفوظات
خودبخواند, بلکه آنها را انشاء مى کند.
در مـکان خود ایستادم و گوش مى
دادم و از آنها لذت مى بردم , تا از مناجات فارغ شد.
آنگاه رو به من کرد و
به زبان فارسى فرمود: مهدى بیا.
پیش رفتم و ایستادم .
دوباره فرمود
که پیش روم .
باز اندکى رفتم و توقف نمودم .
براى بار سوم دستور به
جلو رفتن داد و فرمود: ادب در امتثال است .
[یعنى تا هر جا که گفتم بیا
نه آن که به خاطر رعایت ادب توقف کنى .
]من هم پیش رفتم تا جایى رسیدم که
دست ایشان به من و دست من به آن جناب مى رسید.
ایشان مطلبى را فرمود.
آخـوند
ملا زین العابدین سلماسى مى گوید: وقتى صحبت علامه (ره ) به این جارسید,
یک باره ازسخن گفتن دست کشید و ادامه نداد و شروع به جواب دادن محقق قمى
راجع به سؤالى که قبلاایشان پرسیده بود کرد.
آن سؤال این بود, که چرا
علامه باآن همه علم و استعداد زیادى که دارند,تـالـیفاتشان کم است .
ایشان
هم براى این مساله دلایلى را بیان کردند, اما میرزاى قمى دوباره آنصحبت
حضرت با علامه را سؤال نمود.
سید بحرالعلوم (ره ) با دست خود اشاره کرد
که از اسرار مکتومه است 

 تشرف سید بحرالعلوم و صاحب مفتاح
الکرامه۲

 

صاحب کتاب مفتاح الکرامه – سید جواد عاملى
(ره ) – فرمود: شـبـى , اسـتادم سید بحرالعلوم از دروازه شهر نجف بیرون رفت
و من نیز به دنبال اورفتم تا واردمسجد کوفه شدیم .
دیدم آن جناب به
مقام حضرت صاحب الامر (ع ) رفته و با امام زمان ارواحنافداه گفتگویى داشت
,از جمله از آن حضرت سؤالى پرسید.
ایشان فرمودند: در احکام شرعى وظیفه
شما عمل به ادله ظاهرى است و آنچه از این ادله به دست مى آورید, همان را
باید عمل کنید

 تشرف سید بحرالعلوم در سامرا۳

عالم ربانى , آخوند ملا زین العابدین سلماسى
(ره ) نقل نمود: در حـرم عـسـکـریین (ع ) با جناب سید بحرالعلوم (ره )
نماز خواندیم .
وقتى ایشان خواست بعد ازتشهد رکعت دوم برخیزد, حالتى
برایش پیش آمد که اندکى توقف کرد و بعد برخاست .
هـمـه ما از این کار
تعجب کرده بودیم و علت آن توقف را نمى دانستیم و کسى هم جرات نمى کردسـؤال
کند, تا آن که به منزل برگشته و سفره غذا را انداختند.
یکى ازسادات حاضر
در مجلس بهمن اشاره کرد که علت توقف سید در نماز را سؤال کنم .
گفتم :
نه تو از ما نزدیک ترى .
در این جا جناب سید (ره ) متوجه من شده و
فرمود: چه مى گویید؟مـن که از همه جسارتم زیادتر بود, گفتم : آقایان مى
خواهند سر آن حالت را که در نمازبراى شماپیش آمد, بدانند.
فرمودند: حضرت
بقیه اللّه (ع ) براى سلام کردن به پدر بزرگوارشان داخل حرم مطهر شدند,
لذا ازمـشـاهـده جـمـال نـورانـى ایـشـان حـالـتى که دیدید به من دست داد,
تاآن که از آن جا خارجشدند

 تشرف سید بحرالعلوم در حرم امیرالمؤمنین
(ع )۴

عالم ربانى , ملا زین العابدین سلماسى (ره )
فرمود: روزى جـنـاب سـیـد بحرالعلوم (ره ) وارد حرم امیرالمؤمنین (ع ) شد.
در
آن جا این بیت را با خودمى خواند: ((چه خوش است صوت قرآن زتو دلربا شنیدن
)).
از سـید سؤال کردم : علت خواندن این بیت چیست ؟ فرمود: همین که وارد
حرم امیرالمؤمنین (ع )شـدم , مولایمان حضرت ولى عصر (ع ) را دیدم که در
بالاى سرمطهر, با صداى بلند, قرآن تلاوت مى فرمود.
وقتى صداى آن بزرگوار
را شنیدم , این بیت را خواندم و همین که داخل حرم شدم ,حضرت قرائت قرآن را
ترک نموده و از حرم تشریف بردند

 تشرف سید بحرالعلوم در سرداب مطهر۵

مـتـقى زکى , سید مرتضى نجفى , که خواهرزاده
سید بحرالعلوم را داشت و در سفر وحضر, همراه سید و مواظب خدمات داخلى و
خارجى ایشان بود, فرمود:در سـفـر زیـارت سـامـرا بـا ایشان بودم .
حجره
اى بود که علامه تنها در آن جا مى خوابید.
من نیزحـجـره اى داشـتـم کـه
مـتصل به اتاق ایشان بود و کاملا مواظب بودم که شب و روزآن جناب راخدمت کنم
.
شـبـهـا مـردم نزد آن مرحوم جمع مى شدند, تا آن که مقدارى از شب مى
گذشت .
شبى برحسب عادت خود نشست , و مردم نزد او جمع شدند, اما دیدند
گویا آن شب حضورمردم را نمى پسندد ودوسـت دارد خـلـوت کـند.
با هرکس سخن
مى گفت , معلوم مى شدکه عجله دارد.
کم کم مردمرفـتند و جز من کسى باقى
نماند.
به من نیز امر فرمود که خارج شوم .
من هم به حجره خود رفتم
,ولى در حالت سید فکر مى کردم و خواب ازچشمم رفته بود.
کمى صبر کردم ,
آنگاه مخفیانه بیرونآمدم تا از حالش جویا شوم .
دیدم درب حجره اش بسته
است .
از شکاف در نگاه کردم , دیدم چراغ بهحال خودروشن است , ولى کسى در
حجره نیست .
داخل اتاق شدم و از وضع آن فهمیدم که امشب سید نخوابیده
است .
لـذا بـه خـاطـر مـخفى کارى با پاى برهنه در جستجوى سید براه
افتادم , ابتدا داخل صحن شریف عـسـکریین (ع ) شدم , دیدم درهاى حرم بسته
است .
در اطراف و خارج حرم تفحص کردم , ولى بازاثـرى نـیـافـتم .
داخل
صحن سرداب مقدس شدم , دیدم درها بازاست .
از پله هاى آن آهسته
پایینرفتم و مواظب بودم هیچ صدایى از خود بروز ندهم .
در آن جا از گوشه
سرداب همهمه اى شنیدمکه گویا کسى با دیگرى سخن مى گوید,اما کلمات را تشخیص
نمى دادم .
تا آن که سه یا چهار پلهماند و من در نهایت آهستگى مى رفتم .
نـاگـاه
صـداى سـیـد از آن جا بلند شد که اى سید مرتضى چه مى کنى و چرا از حجره ات
بیرونآمده اى ؟در جـاى خود میخکوب شدم و متحیر بودم که چه کنم .
تصمیم
گرفتم که تا مرا ندیده ,برگردم ,ولـى بـه خـود گـفـتـم , چـطور مى خواهى
آمدنت را از کسى که تو را بدون دیدن شناخته است ,بـپوشانى ؟ لذا جوابى را
با معذرت خواهى به سید دادم و در بین عذرخواهى از پله ها پایین رفتم , تابه
جایى رسیدم که گوشه سرداب مشاهده مى شد.
سید را دیدم که تنها رو به
قبله ایستاده و کس دیـگـرى دیـده نـمـى شـود.
فـهـمـیـدم که او باغایب
از انظار حضرت بقیه اللّه ارواحنافداه سخنمى گفت 

 تشرف سید بحرالعلوم۶

آخوند, ملا زین العابدین سلماسى , از ناظر
کارهاى سید بحرالعلوم نقل مى کند: در مـدتـى کـه سـیـد در مکه معظمه سکونت
داشت , با آن که در شهر غربت بسر مى برد واز همهدوستان دور بود, در عین حال
از بذل و بخشش کوتاهى نمى کرد و اعتنایى به کثرت مخارج و زیادشدن هزینه ها
نداشت .
یک روز که چیزى باقى نمانده بود, چگونگى حال را خدمت سید عرض
کردم , ایشان چیزى نفرمود.
برنامه سید بر این بود که صبح طوافى دور کعبه
مى کرد و به خانه مى آمد و در اتاقى که مخصوص خودش بود, مى رفت .
آن
وقت ما قلیانى براى ایشان مى بردیم .
آن رامى کشید, بعد بیرون مى آمد
ودر اتـاق دیـگـرى مـى نشست و شاگردان از هر مذهبى جمع مى شدند و او هم
براى هر جمعى بهروش مذهب خودشان درس مى گفت .
فرداى آن روزى که از بى
پولى شکایت کرده بودم , وقتى از طواف برگشت , طبق معمول قلیان راحاضر کردم ,
اما ناگاه کسى در را کوبید.
سید به شدت مضطرب شد وبه من گفت : قلیان را
بردارو از این جا بیرون ببر.
و خود با عجله برخاست و رفت و دررا باز
کرد.
شخص جلیلى به هیئت اعراب داخل شد و در اتاق سید نشست و سید در
نهایت احترام و ادب دم درنشست و به من اشاره کرد که قلیان را نزدیک نبرم .
سـاعـتى
با هم صحبت مى کردند.
بعد هم آن شخص برخاست .
باز سید با عجله از
جابلند شد و درخـانـه را بـاز کرد.
دستش را بوسید و آن بزرگوار را بر
شترى که کنار درخانه خوابیده بود, سوارکرد.
او رفـت و سید با رنگ پریده
برگشت .
حواله اى به دست من داد و گفت : این کاغذ,حواله اى است به مرد
صرافى در کوه صفا, نزد او برو و آنچه حواله شده , بگیر.
حـوالـه را
گـرفـتـم و نزد همان مرد بردم .
وقتى آن را گرفت و در آن نظر کرد, کاغذ
رابوسید وگفت : برو و چند حمال بیاور.
من هم رفتم و چهار حمال آوردم .
صراف
مقدارى که آن چهار نفر قدرت داشتند,پول فرانسه (هرپول فرانسه کمى بیشتر از
پنج ریال عجم بود) آورد و ایشان برداشتندو به منزل آوردند.
پـس از
مـدتـى , روزى نزد آن صراف رفتم تا از او بپرسم که این حواله از چه کسى
بود,اما با کمالتـعـجـب نـه صـرافـى دیـدم و نـه دکانى ! از کسى که در آن
جا بود, پرسیدم : این صراف با چنینخـصـوصیاتى کجا است ؟ گفت : ما این جا
هرگز صرافى ندیده بودیم واین جا مغازه فلان شخص مى باشد.
دانستم این
موضوع , از اسرار ملک علام وپروردگار متعال بوده است 


درباره نویسنده

مُصْطَفی اسدی (1415 ه.ق) هستم ، دانشجوی مهندسی برق . موضوعات مذهبی ، اعتقادی ، فکری ، ادبی بویژه شعر ، فیزیکی ، تکنولوژی ، سایبری ، رسانه‌ای و فرهنگی را دنبال می کنم. به نوشتن ، خواندن ، تحقیق ، یاد گرفتن ، یاد دادن ، برنامه نویسی و طراحی علاقه دارم . برای تفریح می نویسم ، مطالعه میکنم ، تحقیق میکنم ، یاد میگیرم و تلاش می کنم یاد بدم ، چند خط کد می نویسم و اگر مجالش باشه طراحی میکنم.

مطالب مرتبط

0 نظر

  1. هادي

    اگر می دانی در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد و نفس بکشد .

    و تو . . .
    ———————–
    خوشحال میشم به کلبه تنهایی منم سری بزنی

    پاسخ

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *