۳۰ مهر ۱۳۹۶

تشرف خدمت امام زمان ارواحنا له الفدا (قسمت اول)

تشرف خدمت امام زمان ارواحنا له الفدا (قسمت اول)


تشرف
ابن هشام

ابوالقاسم
جعفر بن محمد قولویه می فرماید: من در سال ۳۳۷، هجری که اوایل غیبت کبری بود،
(همان سالی که قرامطه، حجرالاسود را به مسجد الحرام برگردانده بودند) به عزم زیارت
بیت اللّه، وارد بغداد شدم وبیشترین هدفم دیدن کسی بود که حجرالاسود را به جای خود
نصب می کند، زیرا در کتابها خوانده بودم که آن را از جایش کنده وبیرون می برند وپس
از آوردن، حجت زمان وولی رحمان حضرت بقیه اللّه (ارواحنا فداه) آن را در جایش نصب
می کنند.

(چنانچه در
زمان حجاج لعنه اللّه علیه از جایش کنده شد وهر کس خواست آن را در جای خود نصب کند
ممکن نشد تا آن که امام زین العابدین وسید الساجدین (علیه السلام) به دست مبارک
خود، آن را بر جایش قرار دادند).

در بغداد سخت
بیمار شدم، به طوری که خود را در شرف مرگ دیدم، لذا از آن مقصدی که داشتم (تشرف به
بیت اللّه الحرام) ناامید شدم.

مردی را که
به ابن هشام مشهور بود از جانب خود نایب نمودم، نامه ای سر به مهر به او سپردم ودر
آن از مدت عمر خود سؤال کرده بودم واین که، آیا در این بیماری از دنیا می روم یا
نه؟ وبه اوگفتم: عمده هدف من آن است که این رقعه را به کسی که حجرالاسود را به جای
خودنصب می کند، برسانی وجوابش را از او بگیری، زیرا من تو را فقط برای همین کارمی
فرستم.

ابن هشام
گفت: وقتی به مکه معظمه وارد شدم وخواستند، حجرالاسود را در جای خود نصب نمایند،
مبلغی به خدام دادم تا بتوانم کسی که آن سنگ را بر جای خود قرارمی دهد ببینم.

چند نفر از
ایشان را نزد خود نگاه داشتم، تا مرا از ازدحام جمعیت حفظنمایند.

هرکس که می
خواست حجرالاسود را در جای خود نصب نماید، سنگ اضطراب داشت وبر جای خود قرار نمی
گرفت.

در آن حال
جوانی گندمگون وخوشرو پیدا شد.

ایشان آمد
وحجر را بر جای خود گذارد.

سنگ در آن
جا، قرارگرفت، به طوری که گویا اصلا وابدا از جای خود برداشته نشده است.

بعد از
مشاهده این حال، صدای جمعیت به تکبیر بلند گردید وآن جوان پس از این کار از در
مسجد الحرام خارج شد.

من نیز به
دنبال او رفتم ومردم را از جلوی خوددور می کردم وراه را باز می نمودم، به طوری که
آنها گمان کردند دیوانه یا مریض هستم وراه را باز می نمودند.

چشم از آن
جوان بر نمی داشتم تا آن که از بین مردم به کناری رفت وبا وجودی که من با سرعت راه
می رفتم وایشان با کمال تانی حرکت می کرد، باز به او نمی رسیدم، تا به جایی رسید
که جز من کسی نبود که او را ببیند.

توقف نمود
وفرمود: چیزی را که همراه داری بیاور.

رقعه را به
او دادم.

بدون آن که
آن را باز ونگاه کند، فرمود: به صاحب رقعه بگو، او در این بیماری فوت نمی کند،
بلکه سی سال دیگر، از دنیا خواهد رفت.

ابن هشام
گفت: آنگاه چنان گریه ای بر من غلبه کرد که قادر بر حرکت کردن نبودم.

جوان مرا به
همان حال گذاشت ورفت، تا آن که از نظرم غایب شد.

ابوالقاسم بن
قولویه می فرماید: ابن هشام بعد از مراجعت از حج، این واقعه را به من خبر داد.

ناقل اصل
قضیه می گوید: پس از آن که سی سال از جریان گذشت، ابن قولویه مریض شد ودر صدد تهیه
کارهای آخرت خود برآمد: وصیت نامه خود را نوشت وکفن خود را آماده کرد ومحل قبر خود
را معین نمود.

به او گفتند:
چرا از این بیماری می ترسی؟ امید داریم که خداوند تفضل کرده وتو راعافیت دهد.

جواب داد:
این همان سالی است، که خبر فوت مرا در آن داده اند.

در آن سال،
وبا همان مرض وفات کرد وبه رحمت الهی رسید.
(۱)

تشرف
یکی از شیعیان صالح اهل بیت (علیهم السلام)

مردی صالح از
شیعیان اهل بیت (علیهم السلام) نقل می کند: سالی به قصد تشرف به حج بیت اللّه
الحرام، براه افتادم.

در آن سال،
گرما بسیار شدیدبود وبادهای سموم خیلی می وزید.

به دلایلی از
قافله عقب ماندم وراه را گم کردم، ازشدت تشنگی وعطش از پای درآمده وبر زمین افتادم
ومشرف به مرگ شدم.

ناگهان شیهه
اسبی به گوشم رسید، وقتی چشم باز کردم، جوانی خوشرو وخوشبو دیدم که بر اسبی شهبا
(خاکستری رنگ) سوار بود.

آبی به من
داد، آن را آشامیدم ودیدم ازبرف خنک تر واز عسل شیرین تر است.

آن آب مرااز
هلاکت نجات داد.

گفتم: مولای
من، تو کیستی که این لطف را نسبت به من نمودی؟ فرمود: منم حجت خدا بر بندگانش
وبقیه اللّه (باقی مانده خیرات الهی) در زمین.

منم آن کسی
که زمین را از عدل وداد پر می کند، همان طوری که از ظلم وستم پر شده است.

منم فرزند
حسن بن علی ابن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن
ابیطالب (علیهما السلام).

بعد فرمود:
چشمهایت را ببند.

چشمهایم را
بستم.

فرمود: بگشا،
گشودم.

ناگاه، خود
را در پیش روی قافله دیدم وآن حضرت از نظرم غایب شدند.
(۲)

تشرف
سید حمود بغدادی

حاج شیخ
عبدالحسین بغدادی فرمود: سید حمود بن سید حسون بغدادی، از اخیار ورفقای ایشان ودر
کمال تدین وعفت نفس وبلند نظر، بود وبا آن که مبتلا به شعار صالحین، یعنی فقر بود،
بااین حال جهت تشرف به خدمت حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) تصمیم گرفت که چهل شب جمعه
به زیارت حضرت سید الشهداء (علیه السلام) از بغداد به کربلا، برود.

به همین جهت
حیوانی را برای این امر خریداری نموده ومتحمل مخارج آن گردیده بود وخیلی وقتها می
شد که بیشتر از یک قمری نداشته، ولی به زاد توکل وتوشه توسل بیرون می آمد.

حق تعالی
چنان محبت آن بزرگوار را در قلوب مردم انداخته بود که اهل محمودیه، که اغلب ایشان
اهل سنت وجماعتند، همیشه به انتظار آمدن ایشان بوده، ودیده به راه، به مجرد ورودش،
گرد او جمع می شدند ووی را تکریم نموده، آب وغذا برای خودش وعلوفه برای مرکبش مهیا
می کردند.

اهل اسکندریه
که همگی، سنیان متعصب می باشند هم به این شکل با ایشان، برخورد می کردند.

زمانی که یک
چله آن بزرگوار به اتمام رسید، در آخر، مردد شد که این شب، شب چهلم است یا شب سی
ونهم، وآن شب مصادف با زیارت مخصوصه امیر المؤمنین (علیه السلام) بود.

وارد نجف
اشرف شده وشب چهارشنبه با جمعی از رفقا به مسجد سهله مشرف گردید، تا آن که روز
چهارشنبه به سمت کربلا روانه شود.

اعمال مسجد
سهله را بجاآورده با جماعتی به مسجد صعصعه مشرف شدند.

در آن جا دو
رکعت نماز گذاردندو مشغول خواندن دعای نوشته شده بر تابلو شدند.

رفقای او به
سجده رفتند وسیددعای سجده را برای ایشان خواند.

بعد هم خودش
به سجده رفت وبه رفقا گفت: شمادعای سجده را برای من بخوانید.

آنها چون
سواد نداشتند وخط روی سنگ هم ناخوانا بود، نتوانستند درست بخوانند.

جناب سید که
قدری تند مزاج بود، برآشفت وبه رفقا تندی کرد وگفت: این چه وضعی است؟ ناگهان شعاع
انوار کبریایی ولمعات جمال الهی در ودیوار مسجد را چون وادی مقدس طور وذی طوی پر
نور وضیاء کرد.

ندای روح
افزای امام، چون ندای رب رحیم با موسی کلیم، به گوش سید ورفقایش رسید که فرمود:
ولدی حمود انا اتمم لک الدعاء (فرزندم حمود من دعا را برایت می خوانم) وشروع به
قرائت دعای سجده نمود.

در آن حال در
ودیوار مسجد به همراه او قرائت می کردند وتمام مؤمنین حاضر این انوار واسرار
وقرائت اذکار را می شنیدند ولکن، شخص را نمی دیدند.

سید بزرگوار
می خواست سر از سجده بردارد وبه دامان آن مسجود ملائکه دست توسل برآورد، ولی عقل
او را منع کرد وفرمایش امام را، که تمام کردن دعا بود، به خاطر آورد.

خلاصه به
هزار آرزو وانتظار، سر از سجده بلند کرد.

در این وقت
جمال دل آرای آن امام مهربان را دید که تمام مسجد را مثل چراغی که نورش به آسمان
می رفت، نورافشانی می کند.

آن حضرت، با
زبان گهربار خود به سید فرمود: شکر اللّه سعیک (خدا قبول کند).

اشاره به این
که، این عمل عظیم ومداومت بر زیارت حضرت سید الشهداء (علیه السلام) از تو قبول باد
وبه مقصود خود نایل گشتی.

این مطلب
رافرمود وغایب شد وآن نور هم ناپدید گشت.

افرادی که
همراه سید بودند، دوان دوان به اطراف واکناف رفتند، ولی هر جای صحرارا نگاه کردند
هیچ اثری نیافتند.

عده ای در
مسجد سهله بودند، از جمله شیخ محمد حسین کاظمی (رحمه الله علیه)، مصنف کتاب هدایه
الانام ایشان همان جا انواری رااز مسجد صعصعه دیدند.

همگی بیرون
دویدند ودیدند که مؤمنین سراسیمه به دنبال آن ماه تابان می دوند، لذا لباسهای سید
را برای تبرک قطعه قطعه کردند وبردند، مگرقبای ایشان که بجای ماند.

به همین جهت،
سید حمود زیارت شب جمعه کربلا را ترک نکرد وبر آن مواظبت داشت.

تا چندی قبل
که وفات یافت.
(۳)

تشرف
محمد بن ابی الرواد وابن جعفر دهان

محمد بن ابی
الرواد رواسی می گوید:

روزی در ماه
رجب، با محمد بن جعفر دهان به سوی مسجد سهله براه افتادیم.

محمدبه من
گفت: مرا به مسجد صعصعه ببر.

(امیر
المؤمنین وائمه اطهار (علیهم السلام) در این مسجدنماز خوانده وقدمهای شریف خود را
در آن جا گذاشته اند، لذا مسجد با برکتی است).

به سوی آن
مسجد حرکت کردیم.

در آن جا در
حال نماز خواندن دیدیم، مرد شتر سواری از راه رسید.

از شتر خود
پیاده شد ودر زیر سایه ای زانویش را عقال کرد (زانویش را بست).

آنگاه داخل
مسجد شدو دو رکعت نماز خواند، ولی آن دو رکعت را طول داد بعد هم دستهای خود را
بلندکرد وگفت: اللهم یا ذا المنن السابغه…

تا آخر دعا.

(این دعا در
کتب ادعیه در اعمال ماه رجب واعمال مسجد صعصعه، معروف است) آنگاه برخاست ونزد شتر
خودرفت وبر آن سوار شد.

محمد بن جعفر
دهان به من گفت: آیا برنخیزیم ونرویم تاسؤال کنیم که ایشان کیست؟ من قبول کردم،
لذا برخاسته وبه نزد او رفتیم وگفتیم: تو را به خداوند قسم می دهیم به ما بگو که
کیستی؟ فرمود: شما را به خداوند قسم می دهم، فکر می کنید که باشم؟ ابن جعفر دهان
گفت: فکر کردم خضر هستید.

آن شخص به من
فرمود: تو هم چنین تصوری داشتی؟ عرض کردم: من هم فکر کردم که خضر هستید.

فرمود:
واللّه من کسی هستم که خضر محتاج به دیدن او است.

برگردید که
منم امام زمان شما.
(۴)

تشرف
سید عطوه علوی حسنی

سید باقر بن
عطوه علوی حسنی می گوید: پدرم – عطوه – زیدی مذهب بود.

ایشان مریض
شد ومرضش طوری بود که اطباء ازعلاج آن عاجز بودند.

در ضمن از ما
– پسران خود – به جهت این که شیعه دوازده امامی بودیم آزرده بود.

ومکرر می
گفت: من شما را تصدیق نمی کنم وبه مذهبتان روی نمی آورم، مگر وقتی که صاحب شما
مهدی (علیه السلام) بیاید ومرا از این مرض نجات دهد.

اتفاقا شبی
در وقت نماز عشاء، ما همه یک جا جمع بودیم.

ناگهان فریاد
پدر راشنیدیم که می گوید: بشتابید.

وقتی با سرعت
به نزدش رفتیم، گفت: بدوید وصاحب خود را دریابید، که همین لحظه از پیش من بیرون
رفت.

ما هر قدر
دویدیم کسی را ندیدیم.

برگشتیم
وسؤال کردیم: جریان چیست؟ گفت: شخصی به نزد من آمد وگفت: یا عطوه.

گفتم: تو
کیستی؟ فرمود: من صاحب الزمان وامام پسرانت هستم، آمده ام تو را شفابدهم.

بعد از آن
دست دراز کرد وبر موضع درد کشید ومن چون به خود نگاه کردم اثری از آن ناراحتی
ندیدم.

بعد از آن
سید عطوه علوی مدتهای مدیدی زنده بود وبا قوت وتوانایی زندگی کرد.
(۵)

تشرف
شیخ ابن ابی الجواد نعمانی

شیخ ابن ابی
الجواد نعمانی از کسانی است که – به فرمایش بعضی از بزرگان – به حضور حضرت ولی عصر
(ارواحنا فداه) رسیده است ودر آن جا به حضرت عرض می کند: مولای من، برای شما مقامی
در نعمانیه ومقامی در حله است، چه اوقاتی در این دومکان تشریف دارید؟ فرمودند: در
شب وروز سه شنبه در نعمانیه، وشب وروز جمعه در حله می باشم، اما اهل حله به آداب
مقام من، رفتار نمی کنند.

هیچ شخصی
نیست که به مقام من واردشود وبه آداب آن عمل کند، یعنی بر من وائمه اطهار (علیهم
السلام) سلام کند ودوازده بار صلوات بفرستد بعد هم دو رکعت نماز با دو سوره بخواند
ودر آن دو رکعت با خدای تعالی مناجات کند، مگر آن که خدای تعالی آنچه را که می
خواهد به او عطامی فرماید.

عرض کردم:
مولاجان، آن مناجات را به من تعلیم فرمایید.

فرمودند:
اللهم قد اخذ التأدیب منی حتی مسنی الضر وانت ارحم الراحمین وان کان ما اقترفته من
الذنوب استحق به اضعاف ما ادبتنی به وانت حلیم ذو انات تعفو عن کثیر حتی یسبق عفوک
ورحمتک عذابک.

وسه مرتبه
این دعا را بر من تکرار فرمود، تا حفظشدم.
(۶)

ادامه مطلب در پست بعدی

درباره نویسنده

مُصْطَفی اسدی (1415 ه.ق) هستم ، دانشجوی مهندسی برق . موضوعات مذهبی ، اعتقادی ، فکری ، ادبی بویژه شعر ، فیزیکی ، تکنولوژی ، سایبری ، رسانه‌ای و فرهنگی را دنبال می کنم. به نوشتن ، خواندن ، تحقیق ، یاد گرفتن ، یاد دادن ، برنامه نویسی و طراحی علاقه دارم . برای تفریح می نویسم ، مطالعه میکنم ، تحقیق میکنم ، یاد میگیرم و تلاش می کنم یاد بدم ، چند خط کد می نویسم و اگر مجالش باشه طراحی میکنم.

مطالب مرتبط

0 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *